باید از محشر گذشت
این لجن زاری که من دیدم سزای صخره هاست.
گوهر روشن دل از کان جهانی دیگر است
عذر می خواهم پری عذر می خواهم پری
من نمی گنجم در آن چشمان تنگ.
با دل من آسمانها هم تنگی می کنند.
روی جنگلها نمی آیم فرود
شاخه زلفی گو مباش. . . آب دریاها کفاف تشنه ی این درد نیست.
. . .
باید از محشر گذشت
این لجن زاری که من دیدم سزای صخره هاست.
گوهر روشن دل از کان جهانی دیگر است
عذر می خواهم پری عذر می خواهم پری
من نمی گنجم در آن چشمان تنگ.
با دل من آسمانها هم تنگی می کنند.
روی جنگلها نمی آیم فرود
شاخه زلفی گو مباش......آب دریاها کفاف تشنه ی این درد نیست.
یک شب مهتابی از این تنگنای بر فراز کوهها پر میزنم
میگذارم ..... میروم.
ناله ی خود میبرم.
دردسر کم میکنم.
چشمهایی خیره می پاید مرا
میروم آنجا که با هم روزو شب را آشتیست
صبح چندان دور نیست...
محمد حسین بهجت تبریزی
بسیار عالی بود.حسن سلیقه نویسنده بزرگ را نشان می دهد
سلام ناصر عزیز
آره خیلی یادت میکنم
تو یکی از دوستانی هستی که هیچ وقت از یادم نرفتی و نمیری
.........
یاد روزها بخیر
یادمه که حتی داستان میذاشتی و میگفتی از جانب خودم بذارم تو وبلاگم و اسم تو رو نگم
داستان ناکازاکی رو هنوزم میخونم و دوست دارمش
دیگه داستان نمی نویسی؟