Artýk seninle duramam

دیـــــــگر بـا تـــو آرام نمی گیرم ஜ

Artýk seninle duramam

دیـــــــگر بـا تـــو آرام نمی گیرم ஜ

خدایا تو کیستی

 خدایا، تو کیستی؟ تو در نگاه کم سوی من به قنطورس می‌مانی که دستانش به سوی آسمان کشیده شده است و پاهایش در گل و لای فرومانده است.

من کسی هستم که بی‌وقفه در حال صعود است.

چرا صعود می کنی؟ تو همه عضلات را می‌کشی، می کوشی و مبارزه می‌کنی تا از جانور بیرون بیایی از جانور و از انسان. مرا تنها مگذار!

من مبارزه می‌کنم و صعود می‌کنم مبادا غرق شوم.من دستانم را دراز می‌کنم، من به بدنهای گرم می چسبم، سرم را بالاتر از مغزهایم می‌گیرم تا بتوانم نفس بکشم.من خود ار به همه جا می‌کشم و در هیچ جا محصور نمی شوم.

خدایا چرا می‌لرزی؟

من می‌ترسم! این صعود تاریک پایانی ندارد. سر من شعله‌ای است که بی‌وقفه می‌کوشد تا خود را رها کند، اما نفس شب همواره می دمد تا مرا خاموش سازد. تلاش من در هر لحظه به خطر می‌افتد. تلاش من در هر تنی به خطر می افتد. من گام بر می‌دارم و در جسم، مانند مسافری شب زده، سکندری می‌خورم و فریاد بر می دارم: کمکم کنید!


نظرات 4 + ارسال نظر
مهناز 1389,02,06 ساعت 04:27 ب.ظ

سلام ناصرجان خیلی خوشحالم
خوشحالم که بازهم می می‌نویسی
دلم برات تنگ شده بود برای خودت
دروغ چرا بیشتر دلتنگ داستانک هات هستم

اسما 1389,02,06 ساعت 04:40 ب.ظ

تو دیوونه ای فقط همین رو می تونم بگم اما. . . .
.
.
.
.
.
.
.
.

متاسفم برای خودم که دیوووووووووووووووونتم

اومدم به وبلاگت سر زدم.دوست داری بیا تبادل لینک.من را با نام "خاطرات و دست نوشته های من"لینک کن http://dosetdaram.blogsky.com

محمد 1389,02,06 ساعت 08:32 ب.ظ http://asiri.mihanblog.com

سلام من هم به شما سر زدم تا نگید ما بی معرفتیم ;d

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد